5اسفند1396

جمعه ساعت ۳ونیم ۹۶.۱۲.۴

خانواده یعنی در هر لحظه برای هم بودن پشت هم بودن دلیل هم بودن... ی روز جمعه در فست فود ساحل ملینا فقط اینجا رو قبول داره. اونم هات داگگگگ
5اسفند1396

بعد از مدت‌ها برایت می‌نویسم

پسر قشنگم امروز بعد از مدت‌ها برایت می‌نویسم امسال کلاس سوم دبستان هستی و خدارو شکر درست هم خوبه معلمت خانم زهره رضاییان مقدم کمی سخت‌گیر هست اما تو دوستش داری و می‌گی که معلم خوبیه. توی کانون‌ ملی زبان هم  کلاس زبان می‌ری و الان ترم
5اسفند1396

عکسای خوشگل📷

عشق مامان وقتی که بابایی مشهد بودن با مامان ژیلا و خاله نسترن یکی دوبار رفتیم خونه خودمون و یکی دو روز موندیم. پارک محلمون ☘ پارک مامان ژیلایینا بوستان ولایت که از خونه حاجی بابا رفتیم. خوش تیپ مامان🤵 خونه خاله پریسا با پرن
5اسفند1396

4شنبه 2اسفند 96

سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باب
5اسفند1396

طراح مسابقه

  خدا رو شکر،سید،خودش شده یه پا طراح جشن؛ هم ایده می ده و هم اجرا می کنه. این هم یه نمونه اش: تو هر کاغذ،4 کلمه نوشته بود که دو کلمه ی اون برای همه ی کاغذ ها مشترک بود و مربوط می شد به شخصی که تولدش هست،مهمانان باید پاراگرافی تعریف می کردند که حتما این 4 کلمه،در
5اسفند1396

عنوان ندارد

انقد این پسر شیرین زبونی میکنه که اینجا کاری ندارم بجز نوشتن اصطلاحات و حرف زدنای آرش   کلماتی که جدیدا یاد گرفته: ممنو:ممنون این من گاهی اوقات هم مان با همون معنی من ای یااا:ایران،به‍ محض دیدن هر پرچمی اعم از پرچم عزا و سبز و هر رنگ دیگه ای میگه دودووووووووو
5اسفند1396

تصویری از مهربانی.......(از مسابقات کرلینگ تا خاطرات حراره)

امروز داشتم تی وی می دیدم, شبکه ی ورزش, مسابقات کرلینگ, بین دو کشور سوید و کانادا, وسطای مسابقه, یهو داد زدم... مامان مامان بدو بیا.... بدو بیا ببین چقدر شبیه حسینه مامانی سریع اومد وگفت کی رو می گی...شبیه کدوم حسین آخه ,یه حسین خاله مریم داریم , پسر خاله م ی
5اسفند1396

یه سفر دل انگیز...

بعد از تولدت من و شما چند روزی موندیم خونه بابابزرگ،خاله عاطفه هم واسه چند روز موند و تصمیم گرفتیم واسه دو سه روز بریم یزدخواست خونه ننه جان مامانیظهر سه شنبه با دایی حسن و مامان بزرگ و خاله عاطفه و خاله آذر رفتیم شهرضا خونه ی خاله های مامانی و آخر شب با دایی حسن رفتیم
5اسفند1396

عنوان ندارد

و چه گيري ميدي به اين مجسمه هاي بي خودي كه تو شهر گذاشتن در هر صورت قند و نباتم شكلاتم دوست دارم