31شهریور1397

از گفته های "ایشون"

سکانس اول: بدون دعوت قبلی به خونه عمه ام میاد... شام ماکارونی دارند، با کلی به به و چه چه شامش رو میل کنه😊 . . "یه هفته تا ده روز بعد": عمه ام رو به صرف ناهار به خونشون دعوت میکنند... ناهار لایی پلو دارند، همین که سفره پهن میشه،با یه لحن تمسخرآمیزی رو به عمه ام: ی
31شهریور1397

کلاس اولی

سلام. فردا پسرک کوچک ما به مدرسه می رود. مبارکت باشد کلاس اولی دوست داشتنی ما! پی نوشت 1: طاها کوچولو که دیگر زبانش کامل باز شده است چندس است مصر است که برود "مدیسه"(همان مدرسه) حتی وقتی با بابا و دادش رفته بودند لوازم التحریر اندکی بخرند آقا طاها با یک عدد دفتر
31شهریور1397

شروع پیش دبستانی ساره جون

هنوز هم باورم نمی شود که داری بزرگ می شوی. انگار همین دیروز بود که راهی بیمارستان شدیم برای استقبال از تو برای آمدن به این دنیا. چقدر لحظات زود می گذرند. امروز باورم نمی شد که قدم به پیش دبستانی می گذاری و اولین مرحله از مراحل تحصیلی را شروع می کنی. وقتی دستانت را نو
31شهریور1397

خداحافظ

سلام دوستان از فردا مدرسه ها شروع میشه و من دیگه نمیتونم به وب سر بزنم شاید خیلی خیلی کم سر بزنم تابستون سال دیگه بازم میام خداحافظ
31شهریور1397

مدرسه

واااااااااای فردا مدرسه باز میشه 😭😭😭
31شهریور1397

اولین روز مدرسه

✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ امروز آخرین روز از تابستون سال 1397 می باشد. امروز صبح به همراه همسر جان پارمیس رو به مدرسه بریم .آخ که چه روز خوبی بود .وقتی که پارمیس رو تو اون لباس نازش تو صف کلاسش میدیدم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم خیلی لحظه باشکوهی بود
31شهریور1397

ماه نگار مهد 6 + 52 ماهگی

سلام به دردونه خونه امون تو این ماه عید غدیرو داشتیم که همراه بارانا اینا غروب رفتیم پارک ژوراسیک شبم شام رفتیم بیرون. همینطور تاسوعا و عاشورام تو این ماه بود. اینم کاردستی محرمی مهدتون این ماه آقاجون اینا از مکه اومدن واسه همین نوزدهم رفتیم شمال خونه اشون و
31شهریور1397

اولین مسافرت شمالِ امیرحسین & نیلا

بعد مدت ها اومدیم تا عکس های شمال و بزاریم متن های پست رو هم میزاریم به عهده مامان فریبا😊😗😉💗💗💗 صبحونه خوردن بالای ابرا😃😍 اینم اولین شب و اولین باری که امیرحسین و نیلا دریا رو دیدن چون تاریک بود نشد عکس های خیلی با کیفیتی گرفت اینم آبشاری که الا