19آذر1397

سه سالگیت مبارک

  همین که دستتو دورم حلقه میکنی و با لبخند و ذوق نگاهمون میکنی یعنی خوشبختیه زندگیمون و حالا تو؛ خوشبختیه زندگیمون سه ساله شدی پسر قشنگمون؛ هنوز اول راهته ! تازه سه ساله شدی  تا امروز خیلی روزهای سختو شیرینی داشتیم و با هرباز زمین خوردنت دولا شدیم و با تمام وجو
16آذر1397

خاطرات نگفته

سلام عشق ترین پسرم؛ الآن که شروع کردم به نوشتن برات ساعت دقیقا سه و بیست و هفت دقیقه ی نیمه شب هست و بارون همین الآن شروع به باریدن کرد. من و تو و بابایی توی سالن هستیم. من کنارت بیدار نشستم البته بابایی هم تا ساعت یک بیدار بود تا من بخوابم و سرحال بالای سرت باشم. الآن هم گا
27آبان1397

مهدکودک مهسا

از اول مهر مهسا رو بردم مهد. پرستارش نمیاد و بعد سالها خودم هستم و خونه زندگی خودم. مهسا صبح زود بیدار میشه و شروع میکنه به نق و نوق که مهد نمیرم. حتی از شب قبل التماس هاش شروع میشه. روزهای اول ناجور گریه میکرد و بعد دو هفته بهتر شد و فقط بغض میکرد موقع جدایی. موقع برگشت شاد
26آبان1397

حرف و کلمات جدید

عزیزدل عمه ها خورشید خانم هر روز دایره لغاتت بیشتر میشه و شیرین زبون تر از هر لحظه میشی شروع کردی به جمله و انقدر ناز و خوشگل صحبت میکنی که دل همه رو میبری با ناز شروع به صحبت میکنی و آخر همه کلماتت رو میکشی جوری که حتی اگر خسته یا بی حوصله باشیم، در لحظه حالمون خوب میشه
30مهر1397

ماه نگار مهد7+53 ماهگی

سلام به دردونه خونه امون این ماه تو مهد جشن روز جهانی کودک داشتین که روز دوشنبه 16 مهر بود. روز شنبه بعد اینکه بردمت مهد رفتم برات کادو خریدم و دادم مهد که تو جشن بهت بدن که بیشتر به مهد علاقه مند شی. یه جشن کوچولو هم تو خونه برات گرفتیم و برات کیک خریدیم. اینم کادوت
15مهر1397

97/5/28

امروز برم مهدکودک ثبت نامت کردم 2 ساعت موندی کلی ذوق کردی بازی کردی فرداش هم که برمت مهد پریدی تو بغلشون از وقتی اومدی مهد کلی شیطون شده تازه برگشتنی تو کوچه یه ماشین رد شد آهنگ گذاشته بود یدفعه وسط کوچه شروع کردی رقصیدن
3مهر1397

روز آشنایی و اول مهر حلما خانوم در مهدکودک

سلام به همه عزیزان پاییزتون مبارک قبل از عاشورا و تاسوعا یه روز رو با هم رفتیم مهد تابا مربی جدید و دوستای جدید آشنا بشیم اول از زیر قرآن رد شدیم بعدش رفتیم تو حیاط مهد تا همه بچه های کلاسشون جمع بشن بعدش صف بستین و رفتین سر کلاس فدای دختر باهوش اینم عکس
24شهریور1397

این روزها به روایت

  صبح های شنبه همیشه برایم پرملال بوده؛ شاید از همان زمانی که مهدکودک میرفتم... امروز هم از همان صبح های شنبه بود.. اندوه را در بغض فروخورده ی تو دیدم که دوست نداشتی بری مهد و آنقدر چرخیدیم تا سر از سوپرمارکت و کاکائوهای مورد علاقه ات درآوردیم... این جمله مدام تکرارِ ذ
21شهریور1397

این روزهایمان به روایت

  این روزهایمان... تو؛ کنار آشپزخانه با ماشین های ریز و درشت ات ترافیک سنگینی به راه انداخته ای، پنجره آشپزخانه باز است آفتاب نشسته روی کابینت زیر سینک ظرفشویی و صدای کارِ کارگرهای ساختمان روبرو می آید، ساختمان تقریباً آماده تحویل است... نگاهم از پنجره به بالکن سبزی ا
24مرداد1397

فرهنگ لغت نفس مامان و بابا

اینم از شیرین زبونیات: کَمیون: کامیون هولا... هولا...: هورا... هورا... آشبخونه و بعد آشپّو: آشپزخانه شیر گاو: شیر پاستوریزه بسته بندی شده (کارتونی) عسلِ زنبور: عسل توفِ تَرَنگی و بعضی وقتا...: توت فرنگی اِلّام و بعد اِهلام: الهام مَ کو اَک: مهدکودک بعضی وقتا ح رو
6مرداد1397

علی کوچولوم در بهار 97

پسر عزیزم، روزها داره به سرعت میگذره و تو توی بهار امسال سه سال و چهارماهه هستی، هنوز بعضی از شیطنتهات پا برجاست ولی نسبت به قبل خیلی خیلی عاقل تر و آروم تر شدی دیگه تمایلی به دویدن وسط خیابون نداری،تمایلی به پریدن از بلندی، ول کردن دستت و گم شدن، وسایل رو پرت نمیکنی و کلا ر
27تیر1397

طراحی اتاق بازی ایمن در مهدکودک

رپورتاژ : ایمنی در هنگام طراحی اتاق بازی کودکان بسیار اهمیت دارد، فرض کنید تمامی نکات موجود برای یک اتاق بازی استاندارد را داریم، اسباب بازی های مناسب، مربیان کارآزموده، محیطی پاکیزه و طراحی بانشاط. کافی است مربی برای لحظه ای از کودکان غافل شود، یک هل دادن ساده یا یک سقوط از
23اردیبهشت1397

تولد نگار- مهدکودک 9-11-96

تولد نگارجانی، مهدکودک مادر، 9-11-96 اینم کیک بسیار زیبای دخترم- قنادی ناتلی، نیروهوایی فائییزه صبا تقی زاده ، یار غار دخترم     مربی خوبم- زهره جون