25آذر1397

دلچسب ترین خواب👈خواب بعد از مدرسه

تایم صبح ک هستیم زنگ اخر تو مدرسه ناهارت رو میخوری و از شدت خستگی و بازی سوارماشین ک بشی خوابت میبره وتا ساعت سه ظهر خواب عمیق میری و بعد از اون ما بیدارت میکنیم ک خواب شبت بهم نخوره😙😙 تایم ظهرم تموم تلاشمون اینکه تو ماشین خوابت نگیره ک خواب شب بهم نخوره‌‌.‌گاهی ک خیلی خسته
24آذر1397

ملینا و دوستانش در مسجد زینبیه

دختر گلم روز سوم ربیع الثانی وارد 9 سالگی شدی و تکلیف شدی امیدوارم به بهترین شکل بتونی وظایفت رو در قبال احکام شرعی به جا بیاری .روز چهارشنبه 97/9/21هم از طرف مدرسه برای پیوند اولیا و دانش آموزان و مسجد رفتیم مسجد زینبیه .یک جز قرآن خوندیم  و نماز مغرب و عشا رو خون
23آذر1397

هانی و هیام در آبان ماه97

من و آبجی هیامم بستنی خوران  منه درسخون به محض اینکه میخوام مشق بنویسم ,هیام هم سریع دفتر و دستکش پهن میکنه کنارم یه روز خوب محل کار مامانی با غذای خوشمزه خانگی   از مدرسه مستقیم اومدم پیش مامانم که با این صحنه ی خوشمزه روبرو
23آذر1397

یک عدد عشق!😘

آخه مگه داریم دختر از محیام مهربونتر و شیرین تر؟دورت بگردم نازنینم ک با تو دنیام رنگ تازه ای گرفته.😘 صحبت کردنت عالی و بدون نقصه.👌👌 حتی کلمات مترادف و متضادو قشنگ و بجا بکار میبری.متوجه ی کنایه یا شوخی جملات میشی.😉 اما گاهی ک یک کلمه رو اشتباه تلفظ کنی تازه یادمون میفته
22آذر1397

اینبار نماز جماعت مدرسه

امام جماعت رقیه بود و از تن صدا و چهرش تشخیص دادی و در حین نماز مدام میگفتی رگیه..گبول(رقیه قبول باشه)و باهاشون خم و راست میشدی و اونقد حرکاتت خنده دار بود ک بنده خدا رقیه رکعت اخر نتوست جلو خنده ش رو بگیره و از دست شیطنت هات ناخوداگاه زد زیر خنده و نتونست نمازشو کامل کنه😊😩و
20آذر1397

اقا مدیر مدرسه ما😩

همچنان عااااشق مدرسه و دانش اموزا و بازی های تو مدرسه مخصوصا روزی ک بچه ها ورزش دارن اونروز از دم در مدرسه ک سوار ماشین میشنی به یک دقیقه نکشیده خوابت میبره اونم خواب عمییییییق و چند ساعته😚😚الهی قربون خوابیدنت برم ک وقتی میخوابی چقد چهرت اروم میشه و خونه سوت وکور و دلگیر😘😘
19آذر1397

سی و پنجمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 18 آذر: دویست و سی وهفتمین روز زندگی پوریای عزیز پارساجونم صبح ها خیلی بد ازخواب بیدارمیشی.گاهی واقعا خوابت میادو کم خوابی داری و من اینو کاملا متوجه میشم وسعی میکنم یه جورایی خودم کارهاتو کمکت کنم و راه بندازمت.ولی خب بد عادت میشی و باوجود پوریا و رفتار متفا
17آذر1397

ماه مهر و کیمیا خاتونم

باز امد بوی ماه مدرسه... بوی بازیهای راه مدرسه... کیمیا خاتونم قد کشید و روزها پی درپی رفتند و بزرگتر شد و الان قدم به کلاس سوم گذاشته. . ذوق بی وصفی برای شروع مدرسه داشت و روز شماری میکرد کمند هم پا به پای کیمیا کیف اماده میکنه بره مدرسه و تمام تجهیزات را هم برمیداره و
17آذر1397

نماز جماعت به اقامت حاج آقا امیررضا

به برکت برگزار کردن نمازجماعت تو مدرسه و اینکه مکبر رکن های نماز رو بلندمیگه و دانش اموزا انجام میدن تموم رکن ها رو یاد گرفتی و خیلی خوب میدونی حالت رکوع و سجود و قنوت و.. چجوریه و تا میشنوی انجام میدی😃😘 قربون پسرنماز خونم برم انشالله ک خدا و اهل بیت چراغ راهت باشن و خیر و
15آذر1397

یه روز خوب کنار دانش اموزان عزیز مدرسه یا بهتر بگم دوستای امیررضا

روز چهارشنبه تایم صبح بعداز تایم مدرسه خانواده ما وتعداد زیادی از دانش اموزا موندیم مدرسه ک در مدرسه رو با کمک هم رنگ امیزی کنیم و بعداز نماز و نهار شروع ب رنگ کردیم و امیررضا جون از اینکه دو تایم مدرسه بود کللللی کیف کرد و با اینحال ساعت ۶ بعداز ظهر ک از مدرسه زدیم بیرون با
15آذر1397

وقتی هندونه شب یلدا با توپ اشتباه گرفته میشه😊

دو هفته مونده ب شب یلدا و تو راه برگشت از مدرسه یه وانتی ایستاده بود کیلو۵۰۰ میفروخت و ماهم ب نیت شب یلدا سه هندونه خریدیم و از اونجایی ک گلپسرم عااااااشق هندونه س تا اوردیم خونه اصررررار ک قاچ کنیم و بخوریم😄اولی ک خراب درامد و انداختیم دور دومی ک از همه بزرگتر بود رو اپن ب
15آذر1397

کلاس اولی شدم

سلام پسرم  امشب بعد از مدتها دارم واست خاطره می نویسم الان آذر 97 هست و من کوتاهی کردم در ثبت لحظات شیرینی که داشتی  الان خونه نیستی و من خیلی دلتنگت هستم خونه ی خاله مایده موندی پیش امیر محمد و امیرحسین  معمولا بعداز مدرسه پیش اونها هستیم آخر هفته ها هم شب
14آذر1397

ملینا و سانای در مجمتع اشراق

سلام دختر خوشگلم دیروز 97/9/13 صبح که بردمت مدرسه ،با مامان سانای قرار گذاشتیم به خاطر ستاره ایی که تو مدرسه گرفتین ببریمتون اشراق،قرار ما ساعت 6 بود.بعد از اینکه از مدرسه اومدی مشغول تماشای تلویزیون شدی،منم که سرکار بودم.تا اومدم آماده شدیم رفتیم کلاس زبان،بعد کلاس زبان هم