14شهریور1397

کیت تخمک گذاری

من شب ۱۴ سیکلم کیت زدم ولی فقط یه هاله فوق العاده کمرنگ افتاد امروزم که روز ۲۲ سیکلم هست بازم همینطور شد...نمیدونم چرا پررنگنشد!!نوشته بود اگه پررنگ نمیشه شاید نشانه مشکلات ناباروری باشه و باید به متخصص زنان و زایمان مراجعه کنید🤔 یعنی ممکنه خانمی اصلا تخمک آزاد نکنه با این
14تیر1397

دست به دامان توام یارضا...

۲٦بهمن،حرم امام رئوف علیه السلام   دست به دامنش میشوم.اگرصلاح است همین روزها فرزندم زمینی شود،قبل از چهارشنبه باشد.چراکه همسرم آن روز راهی سفراست ومن،قوت قلب میگیرم از حضورش لحظات درد کشیدنم... به خانه می آییم.حالم حال خوشی نیست.دردهای پراکنده گهگاه می آیند و میروند.نمی دانم
14تیر1397

خوش آمدی مرد کوچک...

۲۷ بهمن صبح که بیدار میشوم انگار حالم بهتر است.ساعت ها میگذرد. ساعت۱۱. دردهاشروع میشوند.راه میروم.کمی آرام میگیرم.مینشینم.باز دردهامی آیند.ساعت را نگاه میکنم.یکساعت گذشته.دردهامنظم شده اند ولی با فاصله.مامای همیشه همراهم ازمن میخواهد نوارقلب بچه را چک کنم.ساعت ۲ بعدازظهر،راه
14تیر1397

امروز...فردا...یکماه دیگر؟؟؟

۲۵ بهمن،مطب دکتر رستمی... باورم نمیشود...نامه بیمارستان دردستم...از پله های مطب پایین می آیم.دکتر میگوید شاید امشب و فرداشب موعد دیدار باشد... ولی مگر ممکن است؟ هنوز۲۷ روز مانده تا تاریخ زایمانم. توکل به خدا.هرچه خیر است همان میشود...
4تیر1397

روزمرگی هامون با دخملی یک ماهه

سلام مامانکم بالاخره بعد از یه سفر دو هفته ای به لاهیجان ،روز 10 فروردین برگشتیم خونه و روز 11ام چون تا 14 تعطیل رسمی بود تصمیم گرفتم که  با کمک  بابات، داداش امیرحسینتو از پوشک بگیرم که الحمدلله در طی سه روز موفق به انجام  این کار شدم،حالا چجوری و چه شکلی بم
31خرداد1397

سلامی دوباره

سلام دوستای عزیزم که اومدید و برام پیام گذاشتید من خوبم نازگل هم شکر خدا خوبه هی وروجکم مشت و لگد نثار مامانش میکه خوب منم عادت کردم به این وول خوردناش دعا کنید برام ساعت سالم بیاد زندگیمون هی همونجوری سخته من از عباس جدام تویه خونه تک و تنها منتظرم که بیاد و یه سری بزنه ا
31خرداد1397

قبل سنو اخر

دخمل ناز من انشاالله 15 اسفند به بعد میاد تو آغوش مامانش برام دعا کنید. منم برای همه مامانا و نی نی های نازشون دعا میکنم سالم باشند و سلامت. یه خورده استرس زایمان گرفتم امیدوارم ترسش بریزه وآروم تر بشم راستی برای زیگیلم رفتم دکتر گفت چیز خواصی نیست میتونی طبیعی هم زایمان ک
31خرداد1397

دختر عزیزم

واقعا برای بابای احمقت متاسفم که همه چیزو پول میبینه دیروز زنگ اگه بچه رو نمیخوای همین طوری بدمش به یه خانواده ای که بچه نداره اولا غلطش و کرد که گفت مجانی دوما چه طوری دلش میاد در مورد تو این طوری حرف بزنه من موندم کاش یه پشتی داشتم که نمیتونست این طوری حرف بزنه یا این ا
28خرداد1397

زایمان در آب مامان شکیبا

سلام مامان مامانا چهارشنبه 25 بهمن،در حالیکه مامانی 38 هفته و 5 روزش بود،با توجه به تموم مراقبتها، داداش امیرحسینت مریض شدو چه سرما خوردگی بد و شدیدی هم بودمان جونمم از ترس مریض شدن من و بدنبال اون ضعیف شدن و از پس زایمان طبیعی بر نیومدن من،داداش امیرحسینت رو به خونشون برد
27خرداد1397

بدنیا اومدن آبجی حنیفا

سلام عشق مادر بهتره دیگه رسما بهت بگم داداش امیرحسینآخه آشی حنیای شما(آبجی حنیفا)27 بهمن بدنیا اومد چقدر این روزا خدا رو شاکرم که وابستگیت به من انقدری نیست که بدون من نتونی جایی سر کنی.خدا رو شکر که راحت نزدیک به یک هفته رو خونه مان جونم موندی منتها نه بخاطر زایمانم،نهههه
6خرداد1397

ادامه ماجرای دکتر رفتن

از اونجایی که خواهر شوهر کار بیمارستانی داره طبق تحقیقاتی که کرده اکثریت کادر بیمارستان دکتری رو معرفی کردن که فوق تخصص جنین شناسی داره و تخصصش در زمینه بارداری های پرخطر هست و از قضا این خانوم دکتر دکتری هست که من در بارداری قبلی برای ازمایشات تکمیلی پیشش رفته بودم یعنی بعد
-