هدر نی نی وبلاگ
22اسفند1397

مهربانی!

❤️ مامان جون: آقا مهدیار چرا شیری که برای مهدت گذاشته بودم رو نخوردی؟ مهدیار: مامان جون آوردم محیا ...
18اسفند1397

یه جمعه ی بامزه

حدودا ساعت چهارپنج بعدازظهر بودکه چون شب دیرخوابیده بودم تصمیم گرفتم بخوابم،خودموزده بودم به خواب که ...
15اسفند1397

دفاع

همزمان با تولد پسر جاریم،خواهرشوهرم دفاع فوق لیسانسشو انجام داد....و به سلامتی ان شاءالله فارغ التحص ...
13اسفند1397

شاید شکار :)

امروز 27 سال و 27 روزه شدم رفت😍😅 دیروز مدام تو پیجای فروشگاه ها دنیال لباس مجلسی بودم و از دو تاش ...
6اسفند1397

من و خواهر جون

۸سلام من آزیتا هستم و آبجی هم سارا من ۱۵ساله هستم و خواهرم ۱۴ ساله این وبلاگ مال ما دو تاست و لطفا ل ...
2اسفند1397

بدترین آدمای زندگیم

اگه خدا یه روزی دوتا بچه یا بیشتر بهم داد، امیدوارم بتونم مادر عادلی باشم.....اگه نبودم تو یادم بیار ...
2اسفند1397

خونه ی پدری..

تا قبل از رفتن ماما فقط و فقط و فقطططططط بخاطر ماما میرفتم خونه پدری گاهی هم ک اقا تلخ رویی میکرد ب ...