23آبان1397

سی امین هفته زندگی پوریا

  یکشنبه 13 آبان: دویست و دومین روز زندگی پوریای عزیز   پسر عزیزممممممممممممم باورم نمیشه دانش آموزی عشق کوچولوی مامان روزت مبارک نفسم.خیلی دلم میخواست امروز ببرمت بیرون ولی حالم روبراه نبود.انشاالله فردا میریم منزل آقاجونت و پوریا را میذارم و بیرون میریم باهم
23آبان1397

بیست و نهمین هفته زندگی پوریا

       یکشنبه 6 آبان: صد و نود وپنجمین روز زندگی پوریای عزیز   فدای این روحیه ی شادت بشم پوریاجونم   ای پوریا! ای پوریا! من بهت غذا میدم نمیخوری هی روتو میکنی اونور با لبهای فشرده که نکنه قاشق بذارم توی دهانت. بعد داداشت براحتی
22آبان1397

داستان زندگی

    گل پسری در ایستگاه آخر دهه اول زندگی ،  برای خوب زندگی کردن آماده می شود .  عزیزم ! زندگی طولانی ترین داستان دنیاست . نمی شود زودتر صفحه آخرش را خواند . باید برای دانستن آخر داستان، تمام عمر و هستی ات را صرف خواندنش کنی .  بـــــــــــــا
22آبان1397

اولين گردش ٤ نفري با مسيحا جون

امروز بالاخره تصميم گرفتيم براي اولين بار ٤ تايي بريم يه گردش بهاري بعد از يه بارون خيلي زيبا و لطيف. تو فقط ١٢ روزت هست ولي از اونجايي كه مامي و خواهرت خيلي ددري هستن توي خونه طاقت نياوردن .مخصوصا كه به خاطر زرديت دو روز توي دستگاه بودي و مامي و ددي خيلي اذيت شدن و ميخواست
20آبان1397

آبان 90:

یک شنبه اول آبان 90:   صبح آزمایش دادم . از ساعت نه شروع کردم به تماس گرفتن با آزمایشگاه..  می گفتن هنوز جواب حاضر نشده و هر نیم ساعت، یه ربع، دوباره تماس می گرفتم و وقتی یه ربع به دوازده بهم گفت جواب مثبته، خشکم زد. آژانس گرفتم و رفتم پیش خانم دکتر حقیقی و وقتی
19آبان1397

اتفاقاي اين يه ماه براي مسيحا جونم

١ روزگي- ١٠ فروردين- اولين حمام،با كمك مامان صديقه جون     ٤ روزگي- در تاريخ ١٣ فروردين-١٣ بدر- رفتيم توي حياط جوجه كباب درست كرديم و سيزدمون رو در كرديم ولي هوا خيلي سرد بود و تو توي خونه پشت پنجره ما رو نگاه ميكردي. ٥ روزگي- ١٤ فروردين-تست غربالگري و
19آبان1397

آیدا از ۵۷ تا ۵۸ ماهگی

سلام من اومدم من یک آیدای نامرتم که کفر مامانم رو درآوردم بهداشت رو هم رعایت نمیکنم وسایلم رو هم جمع نمی کنم و فقط ریخت و پاش میکنم اما مهربونترین دختر دنیا هستم حتما شبا که می خوام بخوابم باید یه عروسک کنارو بخوابونم و همچنان کنار مامانی می خوابم سوره ی قدر رو تقریبا حفظ
19آبان1397

2 ماهگی

دخترک نازنینم امروز یکشنبه ساعت 12:30 وارد سه ماهگی میشی. هرروز با پاهای کوچولوت زمان رو در می نوردی و همچنان پیشتاز به راهت ادامه میدی. همین دیروز بود که در انتظار دیدنت ثانیه ها رو معکوس می شمردم ؛ لحظه دیدار رسید و امروز ٢ماه از اون لحظه بیادموندنی میگذره و حالا ما
19آبان1397

1 ماهگی

 1 ماه از آمدنت گذشت و چه زود 1 ماهه شدي همه ي عمر من . خداوند را شاكرم براي تو . برای تو که آمدی و شدی همه ی زندگی ما .   عزیزم خیلی خوشحالم که ماه اول زندگیت به خوبی سپری شد و تا امروز بجز کمی نفخ مشکل خاصی نداشتی..... یک ماه شب
19آبان1397

روزمره گی های لاجوردی

👑🌹 عسل نمکی خانوم در حال تی وی دیدنه. بیست مین وقت آزاد دارم. هوس کردم بیام اینجا و چند خطی بنویسم. 🌟💙 چند ماهه مطالعات فلسفی دارم. یعنی درسهای جدیدم هستن و علت دیر آپ شدن این روزهام همینه. به نابر تجربه ی شخصی عرض میکنم فلسفه ای که در حوزه تدریس میشه رو خیلی خیلی بیشتر از
19آبان1397

نفس مامان

نازنین پسرم! همین که تو را دارم، بهترین هدیه دنیا را دارم... تو را در آغوش می‌گیرم. گوشم را روی قلبت می‌گذارم و از صدای تند و منظم آن آرامش می‌گیرم. یاد شب‌ها و روزهایی می‌افتم که این صدا را از درون وجودم احساس می‌کردم. چه شیرین بود آن‌وقت
18آبان1397

تاریخ انقضای بغل!

گفتی دوست دارم توی بغلت بخوابم،دلم واسه اونموقع ک توی بغلت میخوابیدم تنگ شده! داشتم ب حسام شیر میدادم.قربون صدقت رفتم و گفتم داداشی ک شیرشو خورد بغلت میکنم ک بخوابی😍 تا خواستم بغلت کنم،محمدحسام بیدار شد و گریه!😀 بازم بغل کردنت ب تعویق افتاد! تا اینکه بالاخره شرایط مهیا ش
16آبان1397

روزضه امسال ما ...

    به نــــــــــــــــــــــــــام خــــــــــــدا ... سلام به دوستای گلم امروز 28 مهرماه 1397 هستش و اینکه دیروز یعنی 27 مهر ماه 1397 طبق سال های قبل روضه گرفتیم توی خونمون و حدود 150 نفر مهمون (اقواممون ) رو دعوت کردیم  و اینکه امسال داداش محمدم و ز
15آبان1397

اولین سفر هوایی سارینا

   سلام دوستاي مهربونم.ما برگشتيم از مسافرت.جاي همتون خيلي خالي بود.خيلي خوش گذشت. لطفا بريد به ادامه مطالب.   تقريبا يه چند ماهي بود كه برنامه عيدمون رو مشخص كرديم و تصميم گرفتيم براي اينكه تو هم توي محيط انگليسي قرار بگيري -هر چند براي مدت كم- بريم خارج
-