3مهر1397

بَ بَ

از امروز بعد از ظهر میگم بَ بَ منظورم همون باباست چه ذوقیم میکنه بابام مامانم هم میگه بخشکی شانس زحمت من کشیدم میگه بابا البته شوخی میکنه مامانم مامان جونم قول میدم زودی بگم مامان غصه نخوریا😄
3مهر1397

27شهریور چهارمین سالگرد عروسیمون با ماهان چهارده ماهه

بله 27 شهریور امسال چهارمین سالگرد عروسی من و باباوحید بود مصادف شد باشب تاسوعا اما من پیش دستی کردم یه هدیه بردم غافلگیرانه محل کاربابا این اقابابا رودست خورد حسابی کلایادش رفته بود البته گفت بعد تاسوعاعاشورا جبران میکنه هنوز نکرده به روش نیاوردم :دی تو هم به روش نیار:
3مهر1397

مریضی خر است

وای امان ازمریضی- امان ازمهد - امان از مریضی بچه اونم ماهانی پسرم سیستم ایمنی بدنت خیلی ضعیفه سریع مریض میشی . اول محرم مریض شدی حسابی سرفه شدید صدات درنمیومد. حسابی ترسیدیم بردیم دکترپشتیبان اونم مارو راهی بیمارستان خرمی کرد چه شبی بود اون شب چقد اذیت شدیم من و باباوحید-
2مهر1397

بیست و چهارمین هفته زندگی پوریا-شروع پیش دبستانی پارسا

روز شنبه ی این هفته را باید توی مطلب هفته ی بیست و سوم میذاشتم.ولی بخاطر اینکه عنوانش بابت شروع پیش دبستانی پارساجونم خیلی خاصه  از هفته ی گذشته جداش کردم. شنبه 31شهریور: صد و پنجاه ونهمین روز زندگی پوریای عزیز   پسرگلم پارسای عزیزم چقدر زود بزرگ شدی ن
2مهر1397

14 ماهگی عارفه

         ماهگیت مبارک عارفه جونم   عارفه نازم عزیزدلم بی نهایت دوستت دارم و از اینکه هر روز میبینم داری بزرگتر میشی خیلی خیلی خوشحالم. این ماه  نسبت به قبل ماشالله برگتر شدی هم از لحاظ ظاهری و هم از نظر اخلاقی. بنظرم قد کشیدی و قد
2مهر1397

اولین سونو گرافی

وااااای مامان جان  بلاخره دیروز دیدیییییمت . منو بابایی باهم رفتیم سونو گرافی و دکتر گفت که هم خودتو می بینه هم ضربان قلب داری عشق من. خدا رو شکر. انشالله سلامت باشی و بقیه مراحل رو هم با سلامتی طی کنی . ما دیشب به خاطر این خبر خوش کلی جشن گرفتیم . هنوز به ما
2مهر1397

سردار کوچک سپاهم یا حسین(علیه السلام) 49(همایش قاصدک(3)شهادت حضرت رقیه(س))

یکی دیگه از بخش هایی که توی همایش قاصدک برای کودکان جذابیت داشت نمایش خلاق بود در این بخش متن نمایش نامه رو تقدیمتون می کنیم امیدواریم که مفید و کاربردی باشه. (مجری اول): مامان جون من خوابم نمی بره آخه بابا یی پس کی می آد؟آخه من خیلی دلم  براشون تنگ شده! (مجری دوم):
1مهر1397

اولین سفر

عزیزتر از جانم دوشنبه هفته پیش اولین سفر زندگیت رو باهم رفتیم.من و تو و دایی محمد . با هواپیما رفتیم استانبول .اونجا مترو سوار شدیم. با کشتی رفتیم جزایر زیبای ادالار رو دیدیم .با مرغهای دریایی غذا خوردیم. کلی گشتیم و خرید کردیم . یکی از مرکز خریدهای بزرگ رو دیدیم. پنج ش
1مهر1397

ماه نگار 63

عشقدونه سلام روال زندگیمون به کل تغییر کرده،اوایل یکم بهونه میگرفتی که بابا کجاست،آخه بابامرتضی معمولا ظهرها فروشگاه و باز نگه میداره،ولی کم کم داری عادت میکنی و خیلی اونجا رو دوست داری فعلا شنبه ها  و دوشنبه ها مهد میری و روزهای دیگه صبح ها با هم میریم فروشگاه،عصرها
31شهریور1397

97/5/22

یاد گرفتی میگی مامسا عشق منی تو بهت میگم آرسین میگی بئه بعد سریع به من میگی مامان که منم بگم بله قشنگ میگی بابایی . بهت میگم بخواب شروع میکنی خر خر کردن
31شهریور1397

50 تا 52 ماهگي

سلااااام نفسي، خوبي؟؟؟؟ شيطونك مامان، آخه چقده تو شيطوني؟ چقددددددد عاشق بازي هستي؟؟ اونم بازي هاي هيجانييييي. به جرات هيچي تو اين دنيا به اندازه بازي هاي هيجاني با حركات آكروباتيك خوشحالت نميكنه! يعني خنده هايي از ته دل ميكني كه هر آدم مغموم و افسرده اي هم به وجد مياد عااا
-